دیروز تلویزیون برنامه پخش مستقیم از مجلس داشت... یکی از نماینده های منتقد داشت صحبت می کرد و ایراد می گرفت به قضیه ی دستور رئیس جمهور برای رفتن خانومها به ورزشگاه و مخالفت مراجع... اینو که دیدم یاد چند وقت پیشا افتادم که رفته بودم ورزشگاه آرارات واسه بازی تیم فوتبال زنان ایران با اردن، یه چند صد نفری توی ورزشگاه بودن، اندازه همون تعداد تماشاچی هم مامور زن وایساده بود اونجا!! یه عده بچه شر و شور هم بودند که هیچی همراهشون نبود نه بوقی، نه چیزی... نمی دونم از کجا یه سطل پیدا کرده بودند و داشتند می زدند روش و تشویق می کردند که مامورا بهشون گیر دادند و سطلرو ازشون گرفتند و دعواشون شد... نمی دونم شاید مامورا زمین فوتبال رو با سالن سینما اشتباه گرفته بودند!! همه ی حواسشون به این بود که یه وقت خدای نکرده روسری کسی از سرش نیافته و یه وقت کسی نخواد زیادی هیجان از خودش بروز بده و همه مثل دخترای خوب و سنگین بشینن بازی رو نیگا کنن!! وقتی توی یه مسابقه ی زنونه که فقط خانوما توش حضور دارند اینجوری برخورد می کنن وای به حال اینکه خانوما بخوان برن ورزشگاه آقایون!! همون بهتر مراجع مخالفت کردن و قضیه ماستمالی شد!
چند وقتیه توی سرسبز و هفت حوض یه مسیری رو درست کردن برای دوچرخه سواری، به عنوان اولین مسیر استاندارد دوچرخه سواری توی تهران، توی این ور و اون ور پلاکاردهایی هم نصب کردن در رابطه با ایجاد مسیر دوچرخه سواری برای خدمت به شهروندان محترم منطقه و صحبت از مزایای دوچرخه سواری اعم ازکمک به سلامتی شهروندان و تفریح و کمک به مشکل ترافیک و ... تازگی ها که داشتم از اونجا رد می شدم دیدم کلی دوچرخه نو و خوشگل هم اووردند و چیدن توش و همه چی واسه راه افتادن یه طرح خوب آماده است... با خودم گفتم حتما استفاده از این دوچرخه ها مقرارتی هم داره...گرفتن و تحویل دادنش چه طوری باید باشه ؟ میزان ساعات استفاده کردن؟ و ... دیدم بله یه برگه هم چسبوندن اونجا که استفاده از این دوچرخه ها چه شرایطی داره : - برای استفاده از این دوچرخه ها باید کارت عضویت داشته باشید - برای این کار باید بالای 15 سال بوده و برای زیر 15 ساله ها احتیاج به رضایت نامه ولی می باشد - باید شناسنامه و کارت ملی و ...به یکی از ادرس های مندرج شده برده و کارت عضویت را دریافت کنید - ساعت استفاده از این دوچرخه ها 2 ساعت می باشد . . . و در آخر هم یه تذکر کوچولو برای رفع این سوء تفاهم که یه وقت فکر نکنید منظورشون از شهروند محترم شما بودید و سلامت شما و تفریحتون اهمیتی می تونه داشته باشه - این طرح فقط برای آقایان می باشد. می دونم هنوز چند روز مونده، اما گفتم شاید نتونم اون روز بیام، گفتم بذار از الان برم پیشواز اتی جان تولدت مبارک مبارک ان شالله بهترینا در انتظارت باشه عزیزززززززززززم مخصوصا همونی که می دونم منتظرشی (شوهر چیه ضایع؟؟!! اینم کیک تفلدت کیکش خارجیه ها بمیرم برات که باید به عکسش دلخوش باشییی حالا خودمونیم اتی ابن همه عجله واسه بزرگ شدن چرا؟ گفتم که هر چه قدرم بزرگ شی بازم از من کوچیکتری انگار همین دیروز بود تولد سال قبلت اتی، آمار و گارسون خوش زبونو و پیاده شدنت و ...ان شالله بارم از این کارا می کنی دیگه؟ نه؟ نه ولی این بار خودتم بخوای من و سمیرا دیگه نمی خوایم، به تف و لعنت های بعدش و درد و کوفتاش نمی ارزه!! والااااااااااا حالا پاشو یه قر بده ببینم باریکلااااااا خسته نباشی دوست دارم اتی دوست داریم من و سمیرا دوست داریم من و سمیرا و دال دوست داریم من و سمیرا و دال و میم دوست داریم من و سمیرا و دال و میم و میم دوست داریم من و سمیرا و همه اونایی که داستانشونو هیچ وقت برامون نگفتی موذمار خانوم خسته ام از آرزوها، آرزوهاي شعاري شوق پرواز مجازي بال هاي استعاري لحظه هاي كاغذي را، روز و شب تكرار كردن خاطرات بايگاني، زندگي هاي اداري آفتاب زرد و غمگين، پله هاي رو به پايين سقفهاي سرد و سنگين، آسمان هاي اجاري با نگاهي سرشكسته، چشمهايي پينه بسته خسته از درهاي بسته، خسته از چشم انتظاري صندلي هاي خميده، ميزهاي صف كشيده خنده هاي لب پريده، گريه هاي اختياري عصر جدول هاي خالي، پاركهاي اين حوالي پرسه هاي بي خيالي، نيمكت هاي خماري رونوشت روز ها را، روي هم سنجاق كردم: شنبه هاي بي پناهي، جمعه هاي بي قراري عاقبت پرونده ام را، با غبار آرزوها خاك خواهد بست روزي، باد خواهد برد باري روي ميز خالي من، صفحه ى باز حوادث در ستون تسليت ها، نامي از ما يادگاري ...
از دوری صیاد دگر تاب نیارم چون پرتو خورشیداگر رو بکشانی در بند و گرفتار بر آن سلسله مویم جانش را برای اجرای فرمان تو به زحمت انداخت؛ و در راه تو بدن خویش را آماج تیرهای بلا ساخت؛ در دعوت به سوی تو با خویشان خود در افتاد؛ و برای خوشنودی تو با خاندان خویش جنگید؛ نزدیک ترین بستگانش را به علت انکار تو از خویش دور کرد؛ و دورترین مردم را به جهت پذیرفتن دین تو به خود نزدیک ساخت؛ در راه تو با دورترین مردم دوستی ورزید؛ و با نزدیکان دشمنی نمود؛ برای رساندن پیام تو جان خود را به خطر افکند؛ به جهت دعوت مردم به آیین تو خود را به رنج انداخت؛ تا آنجا که به سرزمین غربت، هجرت کرد تا دین تو را عزیز سازد و بر آنان که بر تو کفر می ورزیدند، غلبه کند. پس در حالی که از تو یاری می طلبید و در ناتوانی خود از تو نیرو می گرفت، به جنگ برخاست؛ با آنان تا کنج خانه هایشان نبرد کرد؛ و در میان آرامگاهشان بر آن ها تاخت؛ تا فرمان تو آشکار گردید و کلمه تو برتری یافت...* *صحیفه سجادیه دنی آمد...دنی با یک دسته خوشحالم که بالاخره همه چی به خوبی تموم شد دیدی گفتم من دلم روشنه من و سمیرا یه سور جداگانه می خوایما، فکر نکن می تونی بپیچونی واااااای اتی نمی دونی چه قدر خوشحالممممممم الهی خوشبخت بشیییییین (ببخشید اتی جان انقده ذوق زده ام الان که دیگه نشد دنبال عکس شبیه تری بگردم) این همه دستاورد، دیگه چی می خواین آخه؟!!! خواب دیدم که مال من شده ای من پرندم، تو بال من شده ای خواب زن چپ است می گویم: نکند بی خیال من شده ای؟؟!! میلی به بچه دار شدن نداشتند، آخه نمی شد که واسه بچه هاشون جشن تولد بگیرن، چون اونا هیچ وقت نمی تونستن شمعای کیکشون رو خاموش کنند... کسی چه می دونه؟ شاید اژدها ها واسه همین منقرض شدند!! من دلم همیشه واسه اون چیزایی که مال من شدن می سوزه واسه این بدنی که مال من شده، که اگه مال یکی دیگه شده بود الان به خاطر بی توجهی های من به کمبود انواع ویتامین ها و پروتئین ها و ...دچار نمی شد و سوء تغذیه نداشت و هر روز یه درد و بلایی سراغش نمی یومد، واسه این مغزی که پر از افکار مسموم و مسخرش کردم، برای این موها که تا حالا رنگ آرایشگاه رو هم ندیدن و همیشه خودم همینجوری قیچیشون می کنم...بیچاره ها یه عمره در آروزی مدل دار شدن هی قد کشیدن و حالا نا امیدانه یکی یکی دارن خودکشی می کنن... برای کامپیوترم که اگه گیر من معتاد نت نیافتاده بود هر روز مجبور نبود اینقدر کار کنه که تا حد انفجار داغ بشه، برای لباسای قشنگم که سال به سالم سراغشون نمی رم و در آرزوی دیده شدن توی یه مهمونی، گوشه کمد خاک می خورن و نفرینم می کنن، برای کفشای همیشه خاکیم که می دونم دوست دارن تمیز باشن، برای اتاق به هم ریخته ام، برای وبلاگمون... برای همه چیزایی که از شانس بدشون مال منن دلم می سوزه، می دونم که اگه این طفلیا حق انتخاب داشتن،هیچ کدومشون باهام نمی موندن، البته غیر کتابام... حالا اینارو می تونم آزاد کنم برن، اما با خانواده ام با دوستام...چی کار کنم؟؟!!! تو رو چی کار کنم عاطفه؟؟!! اصلا کی به تو گفت بیای با من وبلاگ بزنی؟!! نمی دونم توی زندگیتون چه کارایی رو بدون فکر و تامل انجام دادین و عاقبتش چی شده؟؟!! اما من توی یکی از همین 13 به درا بود که فهمیدم ارزش کاری که بدون فکر کردن انجام بشه تا چه حد پایینه و در چه سطحیه... اون سال 13 به در رفته بودیم پارک ملت. نزدیکای ظهر بود و بعد از اون همه بخور بخوری که کرده بودیم...معده ی داداشم یاری نکرد و گلاب به روتون موردش اورژانسی شد. منم اومدم ببرمش دستشویی اما از شانس داداش بخت برگشته ما، پشت در دست شویی مردونه، خلق الله توی یه صف طویل مشغول این پا و اون پا کردن بودن...مونده بودم چی کار کنم؟؟!! داداشم طاقت میاره این همه منتظر بمونه یا اینکه آبروریزی می شه؟؟!!...که یهو صدای پیرمردی رو شنیدم که می گفت: -فکر نکن، عمل کن- و هر چند دقیقه یه بار این نکته رو به اونایی که نوبتشون شده بود یادآوری می کرد. و اینجوری بود که فهمیدم کاری که بدون تامل و فکر انجام بشه چه قدر بی ارزشه و هم ردیفه چه کاریه... بالاخره منم با امید به پیرمرد، داداشم و فرستادم تو صف... سلام عاطفه جان یه مدته گیر دادی که آپ کنم، اما من واقعا نمی دونم باید در مورد چی بنویسم. الانم نمی خوام در مورد دغدغه این روزهام و این روزهات حرف بزنم...می دونم اونقدر نق زدم که دیگه تو هم حالت بد شده، پس فعلا نق زدن ممنوع!! راستش عاطفه این چند روزه نمی دونم چرا مدام به مادرمون حوا فکر می کنم، خیلی دلم می خواد منم مثل حوا بودم، با تمام زنانگی های بکر و دست نخورده، تحریف نشده ی فرهنگ ها و رسم و رسوم ها...یه زن واقعی. مثل حوا بودم و با یه آدم ازوداج می کردم. آدمی که اگه یه روز از بهشت آرزوهام دور افتادم، حضورش اجازه نده که دنیا برام جهنم بشه... فقط من بودم و اون بدون مادر شوهر و خواهر شوهر و... هیچ نامحرمی نبود. خلوتمون رو هیچ مهمون ناخوانده ای به هم نمی زد، سر خونه مامانش اینا و مامانم اینا دعوامون نمی شد... و هیچ کدوم از دغدغه های مسخره ی عروس های امروزی رو نداشتم... اما عاطفه، وقتی فکر می کنم می بینم حوا بودن کار هر آدمی نیست، خیلی سخته، خیلی سخته که مادر قاتل پسرت باشی، خیلی سخته که تا آخر دنیا هر روز شاهد به جون هم افتادن بچه هات باشی... اما همه اینها سخته و سخت تر از همه ...چه جوری بگم؟؟!! من احساس می کنم دل مادرم حوا رو یه چیز بیشتر از همه ی اینا آزار می ده، بار یه غم بیشتر از همه رو دلش سنگینی می کنه، بار یه تهمت ناجوانمردانه یه تهمت تاریخی - فریب آدم - گاهی از این همه بزرگی روح مادرمون تعجب می کنم و از این همه ناسپاسی تاریخ، که دخترانش رو هم به این تهمت آلوده کرد، -مایه شر - -لشکر شیطان- کاش مادرمون هیچ وقت بچه دار نمی شد. مترو مثل همیشه شلوغ بود، هر دو با هم سوار شدیم و به زور خودمونو چپوندیم لای جمعیت... لابه لای اون همه ادم به سختی می شد چیزی رو دید٬ اما جوراب های رنگارنگش بین اون همه چادر و مانتو سیاه خوب به چشم میومد...به سختی بین جمعیت حرکت می کرد و گاه گاهی صداش به گوش می رسید - خانوما جوراب ساق بلند دارم - جوراب های حوله ای فقط هزار تومن همین طور سرگرم نشون دادن جورابا به مسافرا بود که یه دختر جوون دست انداخت دور گردنشو با حرارت زیاد شروع کرد به احوال پرسی... یه آشنای قدیمی بود سعی کرد به روی خودش نیاره تا شاید دختره بی خیال شه و فکر کنه اشتباه گرفته...اما دختره سمج تر از این حرفا بود و مدام نشونی می داد که من فلانی ام و چهار سال پیش ... مثل اینکه چاره ای نبود با اکراه دختر و بغل کرد و شروع کردند به صحبت در مورد گذشته به وضوح می شد حس دلسوزی رو تو چشمای تک تک مسافرا دید واقعا بد شانسی از این بیشتر نمی شه که یه آشنای قدیمی تو رو تو مترو ببینه اونم در حال جوراب فروختن... خجالت و ناراحتی داشت از چهره اش می بارید، یه لحظه خودم و گذاشتم جای اون...واقعا موقعیت بدی بود با خودم گفتم خدایا باید این آشنای قدیمی رو اینجا تو این وضعیت بهش می رسوندی؟؟...تو الان واسه آبروی رفته و خجالتی که داره از سر تا پای این زن می ریزه چی کار می تونی بکنی؟؟؟!! تو همین فکرا بودم که یهو همون دختر جوون دست کرد تو ساکشو یه جعبه در اوورد خانوما لوازم آرایش دارم... خسته بودی از زندگی تلخی که داشتی و تندی رفتار آدماش... توی رویاهای شیرینت دنبال کسی می گشتی پر از شور زندگی... شیرین عقل، شور چشم، گوشت تلخ، تند مزاج رو... آقا ببخشید، اگه به هم ریخت مزاجت... شاید هم ایده آل های ازدواجت... بیست و چهار سال است که در پیله تنهایی خود می لولم چرا که پروا دارم از پر وا کردن در زمانه ای که گل هایش همه خوارند . . . پرنده هایش نیز از پرواز از حتی یک دهن آواز در آسمان تنگ چشم مردمانش سخت بیزارند . . . پس دیگر خیالات ابریشمی نباف که شاید من از شوق پرواز، پر در بیاورم که یک روز شاید از پیله ام، _ از این عشق بی پدر _ سر در بیاورم چرا که حسرت پرواز من همیشگی ست منی که میخواستم بال تو باشم و حالا وبال تو . . . پس دیگر پیله نکن که پروانه ام کنی تنها مرا زیر پر و بالت بگیر و برای همیشه پروانه ی پرواز مرا باطل کن . . .
گرچه این نامه زمانی به دست تو خواهد رسید که من در راه مانده ام هنوز٬ اما این بار تو کمی بیشتر بمان عزیز دلم٬ فقط چند روز... خوب می دونم عزیزم٬ که باز می خواد پیش از رسیدنم تو رو راهی بکنه٬ تا شاید اگر نباشی تو٬ کسی هم به بهارش یه نگاهی بکنه...مدام اسفند براش دود می کنه و با هزار آب و رنگ آماده اش می کنه تا شاید به خیال خودش من از بهار... نه عزیز دلم٬ اصلا من رو با بهار چه کار؟؟!! من تنها عاشق توام که می دانم این روزها با بی صبری٬ منتظری که بیایم٬ تویی که آسمان دلت این روزها ابری.... آه نمی دانی چه قدر برای تو دلتنگم دور از تو شبهای من طولانی تر از همیشه اند و سوز آه های سردم تن هر آدمی رو به لرزه در میاره... سرمای وجودم رو خورشید هم چاره نمی کنه من به رنگ های گرم پیراهن تو محتاجم... بی تو این روزها رشته ی آرزوهای سپیدم پنبه می شه... پس به خاطر من هم که شده کمی بیشتر بمان، می دونم که فقط می تونی تا آخر این هفته باشی... اما خدارو چه دیدی شاید زمین با زمان قهر کرد و من زودتر از همیشه رسیدم، پیش از آن که تو رفته باشی ... وای عزیزم اون وقت همه تقویم هارو پاره خواهیم کرد و فاصله ی فصل ها رو بر خواهیم داشت و من به نشانه عشقم تمام روز هایم را به نامت خواهم کرد ... خدارو چه دیدی عزیزم کمی بیشتر بمان... دوست دار تو بهمن برسد به دست شاهزاده خانم آذر - دختر پادشاه فصل ها پاییز - خواستی که با هم زندگی کنیم بی آنکه حتی صیغه ای خوانده باشیم که بدانیم اگر تو به همراه من، ما نشود ممکن است سوم شخص غائبی شود که حاضر شود، من بی تو تنها بماند.... و هر شب با خیالت بخوابد و هر روز آهسته این گند بالا بیاید آه... شاید گمان کرده بودی کور باشد اجاقم؟؟!!.. نه آقا، ببین قدر یک کوره داغم و اکنون من آبستن یک اتفاقم... و هر بار که از تو نامی می آورم ذره ذره آن خاطرات را بالا میاورم نه اینکه که از نام تو عار دارم نه آقا، ویار دارم... و ترس من این است مبادا شبی، تو ای مرد ایده آل هایم، بی ایده هایم سراغم بیایی و آن گاه این اتفاق در من بیافتد... و نسل این عشق، برای همیشه منقرض شود... درد دارم ولی دردم این نیست که یه عده حرف های بیهوده بارم کنند و یا سنگ دل های این شهر سنگسارم کنند بدان ای مسیحای عشقم، همه حرف مریم همین است که ساکت نشستی و آه... تمامیه درد من این است.... متاسفم عزیزم، اما تو اخراجی قبول دارم، تو یه عمر با تمام وجودت کار کردی... تلخی ها و شیرینی های زیادی رو در کنار من تجربه کردی... خواسته یا ناخواسته شریک جرم همه حلال و حروم خوریهای من شدی... می دونم، اما خب، من یه عکس و یه شاهد دارم... من کاملا در جریانم... شاید اولا وعده هاشون آبکی بود و تورو وسوسه نمی کرد... ولی هر چی گذشت وعده های چرب و چیلی تری بهت دادند.. می دونستم که بالاخره این وعده های هر روزه، کار دستت می ده... راستش خودمم نمی فهمم چرا؟؟!! تو که خوب و سالم بودی و داشتی مخلصانه کار می کردی... پس خودت بگو عزیزم بگو شیرینی کدوم یکی از این وعده ها خرابت کرد ؟؟!!! اصلا شایدم حق با تو باشه، شاید من اون طور که باید مواظبت نبودم ... اما باور کن تصمیم داشتم جای همه نداشته ها رو برات پر کنم ولی خب، انگار مشکل تو ریشه ای تر از این حرفاست... پس به من حق بده عزیزم... من مجبورم عذرت رو بخوام...به خاطر بقیه... اما مطمئن باش جای تو همیشه پیش ما خالی می مونه... مطمئن باش که تورو.... آآآآآآخخخ -: خب خانم، تموم شد. می تونید دهنتون رو بشورید. در اعتراض به سیاست های عاشقانه ای که در پیش گرفت، خیلی هاشون خودکشی کردند...تار به تار... مومن تراشونم که فکر می کردند خودکشی گناهه، کفن پوش به انتظار مرگ نشستند... شاید اصلا اعتراضی در کار نبوده...کسی چه می دونه؟!! شاید شیره هایی که به سرم مالیده فاسد بوده!!! به هر حال نسخمو پیچیدن عزیزم... توش تخم مرغ و ماینوکسیدیلی هم تجویز نشده بود ... پس به امید من نشین عاطفه جون، پاشو برو دکتر، پاشوووو... سلام یکی از دوستام معتقده که یکی از خاصیت های این دنیا اینه که اگه بهش پشت کنی با تمام داشته هاش بهت رو می کنه... از نظر شما این حرف تا چه حد درسته؟؟ می گه از هر چیزی که تو این دنیا دست بکشی برات مهیا می شه. و شاید به همین علت فکر می کنه دنیا بیشتر از هر کس دیگه ای در اختیار عاشقاست... هر چی بیشتر عاشق باشی به همون میزان از توجهت به غیر معشوق یا همون دنیا و ما فیها کمتر می شه و به همون اندازه دنیا بیشتر بهت رو می کنه... و به همین علته که همیشه فکر می کنه گیاهان و درختها عاشق تر از حیوونان... چرا که درخت ها بدون اینکه فکر آب و غذاشون باشن که از کجا باید بیارن، یه جا ایستادند و در سکوتی که اختیار کردند، بی توجه به دنیا، عاشقانه غرق خدا شدند. برای همینم هست که هر کجای این کره خاکی که ایستاده باشن حتی تو فقیر ترین زمین خدا، آب و غذاشون بهشون می رسه... اما بقیه موجودات شاید اون قدر عاشق نبودند که حرکت و تکاپو رو اختیار کردند، چرا که دغدغه آب و غذاشونو داشتند و می خواستند به این وسیله دنبالش باشن و شاید به همین دلیل هم هست که تا همیشه خودشون باید دنبال آب و غذاشون باشن... می گفت آدمها هم معمولا به همین دو روش زندگی می کنن، اما بیشتر آدما دارن به شیوه حیوونا به زندگیشون ادامه می دن و فقط تعداد کمی از آدمها زندگی به شیوه درخت هارو انتخاب کردند. و شاید یکی از جنس همین آدما بوده که طی یه گلایه عاشقانه از خدا گفته: آن کس که تو را شناخت جان را چه کند؟.....فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟؟!!! ((دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی.....دیوانه تو هر دو جهان را چه کند؟؟!!!)) سلام گاهی وقتا پیش میاد که آدم دوست داره همه آدمای دور و برش تنهاش بذارن و کاری به کارش نداشته باشن... این حس گاهی وقتا که نه، می شه گفت بیشتر اوقات باهامه ...با این تفاوت که دلم می خواد نه همه آدما، بلکه فقط مردهارو از زندگیم بیرون کنم... کسایی رو که اونقدر ضعیف النفس شدند که دیدشون نسبت به نصف از جمعیت آدمای دورو برشون از حد تمایلات حیوونیشون بالاتر نمی ره و گاهی در سطح کوچکترین روابط کاری و ... و شاید در حد گفتن یه کلمه و یا یک نگاه، قصد سوء استفاده دارن... نمی دونم شاید واسه اینه که همیشه از آدمای ضعیف و بی اراده متنفر بودم....از آدمایی که تا این حد در مقابل غرایزشون سست و بی ارادن... خدا می دونه چه قدر دلم می گیره وقتی می بینم دور و برم کم نیستند از این دست آدما و من مجبور به زندگی کردن در کنارشونم... گاهی با خودم می گم کاش می شد نه هیچ مردی منو ببینه و نه من هیچ مردی رو... یا به گفته نزار: همچون موزه ای باشم که در تمام روزهای هفته تعطیل است! تعطیل برای تمام مردان جهان، در همه روزهای سال.... سلام می خوام بدونم اگه یه روز یه نفر به شما بگه که احساس می کنه همه موجودات و وسایل دور و برش عاشقند و اون گاهی کشش های عاطفی بین بعضی از اونهارو می تونه حس کنه، چی بهش می گین!!!... یه نفر که فکر می کنه مثلا کیس و کیبورد کامپوترش عاشق همند...یا خودکار آبی بیکش عاشق دفتر خاطراتشه...و البته اون قدر این قضیه رو باور داره که همیشه سعی می کنه اونارو کنار هم بذاره تا یه وقت مسبب دوری دو تا عاشق نبوده باشه.... کسی که با تموم وجودش برای سرنوشت شوم ماسه هایی که یه روز لابه لای لباساش از ساحل دریا با خودش اوورده و راهی چاه فاضلاب کرده غصه می خوره و از این بابت احساس عذاب وجدان داره... یا خیلی جدی توی سفر براتون از رازی می گه که تازه بهش پی برده...راز عشق لکومتیو قطاری که سوارشین به آخرین واگن قطار... و باور داره که اگر لکومتیو هر بار به زحمت این مسیر تکراری و می ره و بر می گرده و رنج کشیدن این همه واگن غریبه رو تحمل می کنه فقط و فقط واسه اینه که سر پیچ های جاده بتونه واگن آخری رو ببینه... و اینکه تمام آرزوی لکومتیو اینه که یه روز سر یکی از همین پیچ ها واسه همیشه از کار بیافته... و البته هزار تا نمونه دیگه... به نظر شما این توهمات یه روح زیادی احساساتیه یا از نظر روان شناسی یه نوع بیماریه؟؟!! اصلا چه طور می شه به همچین شخصی کمک کرد!!؟؟![]()
مبارک
مباررررررررررررررررک 
![]()
![]()
آبرو ریزی نکن، کادوتو می گم بابا
)![]()
![]()

![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

بازمم تولدت مبارککککککککک عزیزززززززززززززززززززززم![]()
![]()
همیشه شاد باشی![]()
![]()


ای طرفه نگارم
رفتست قرارم
چون آهوی گمگشته به هر گوشه دوانم
تا دام در آغوش نگیرم نگرانم
از ناوک مژگان چو دو صید تیر پرانی
بر دل بنشانی
وای از شب تارم
از دیده ره کوی تو با عشق بشویم
با حال نزارم
برخیز که داد از من بیچاره ستانی
بنشین که شرر در دل تنگم بنشانی
تا آن لب شیرین به سخن بازگشائی
خوش جلوه نمائی
ای برده امان از دل عشاق کجائی
تا سجده گزارم
گر بوی تو را باد به منزل برساند
جانم برهاند
ورنه ز وجودم اثری هیچ نماند
جز گرد و غبارم...

آمد![]()
عاطفه و دانیال عزیز نامزدیتون مبارک![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
که تصمیم گرفتی بچشی طعم بودن با این دختر
| Design By : Night Skin |

