تبليغاتX
یادداشت های گم شده


یادداشت های گم شده

 

حضرت فاطمه الزهرا (س) :

هر که عبادت خالصش را به سوی خدا بالا بفرستد خداوند برترین مصلحتش را به سوی او پایین می فرستد.

 

 

 

چهارشنبه ششم خرداد 1388 16:26 عاطفه| |

 

سمیه جونم زیاد حسادت نکن عزیزم ایشااله نوبت خودتم میشه به زودی البته من دلم زیاد روشن نیست ولی نباید دوستمو ناامید کنم(اینو تو دلم گفتم)

سور هم باشه وقتی حق طلاق رو گرفتم(گرچه ته دلم میگه این سور رو نگه دارم تا با سور عروسی خودت یر به یر بشه که البته ممکنه خیلی طول بکشه گناه دارین)

به هر حال نباید زیاد توقعت بالا باشه ما اول زندگی هستیم باید آجر رو آجر بذاریم تا بنای زندگیمون بالا بیاد دخملمممممممممممممم

اینقدر به گوشی من حسودی نکن مادیگرا!! اگه گوشیت ترکید من حاضر به دلداری دادنت نیستم.

قراره اولین تعطیلاتمون رو بریم ولایت:شهر سرسبز شهریار

سعی میکنم از ته مونده انگورا یه کم برات بیارم. .  گرچه فکر نکنم زیاد بتونی رو مدت دوستیمون حساب کنی عزیزممممممممممممم

 

دوشنبه هفتم مرداد 1387 17:54 عاطفه| |

 

 

من حرفی برای زدن ندارم سمیه جان اینقدر گیر نده . . . .

علاوه بر اون وقتی نمیشه به دوستان سر زد نوشتن چه حاصل؟؟!!!

 

 

سه شنبه یکم مرداد 1387 23:7 عاطفه| |

 

 

چه سرخ باشم و چه سفید. .و به هر نحوی از من استفاده کنن از ازل تا به ابد بهشتیم.

وقتی که بزرگ شدم و منو از" بابا درخت" چیدن همه  ما رو توی جعبه گذاشتن و بعد از کلی بالا و پایین پریدن بین راه وارد یه جای خیلی شلوغ شدیم و 2 روز بعد یه خانم منو خرید و به خونه شون برد تا پسر کوچیکش منو نوش جان کنه، بعد ازاینکه پسر از مدرسه اومد مامانش منو داد تا بخوره اون هم  کلی غرولند کرد و دور از چشم مامانش بعد از 2 تا گاز منو انداخت آشغالی. قبل از اینکه قاطی آشغالای دیگه بشم یک دختر بچه منو پیدا کرد و با ولع شروع به گاز زدن من کرد ، خیلی ذوق کرده بود، انگار تو عمرش سیب ندیده بود.من خیلی کیف میکردم. .

الان توی بهشت احساس خوبی دارم . . .خوشحالم که نیمه کاره به آخر نرسیدم. . .

 

 

 

 

سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 19:59 عاطفه| |

 

 

نمیدونم و همین منو سخت آزار میده که چرا هیچ مردی نیست منو امیدوار کنه آدم بودن اصلا مشکل نیست

 

 

 

چهارشنبه هشتم خرداد 1387 21:27 عاطفه| |

 

توجه

داشتن جنبه بالا برای تمامی خوانندگان این پست توصیه میشود

 

 ماده1. اینجانب سخنگوی گروهک " اتی و منافقین"  به دلیل سوء استفاده از مطالب درج شده و سخنرانی های ایراد شده در مجامع !! توسط این گروهک از سوی یک شخص معلوم الحال تا اطلاع ثانوی از بیان هرگونه حزفی خودداری میکنم.

تبصره 1. فسخ این اطلاعیه منوط به کسب اجازه از وکیل گروهک و حضور ایشان میباشد.

ماده2. بنا به شکایت شخص معلوم الحال (تروریست-تخریب چی فوق الذکر) در مورد سوتی ذوق مرگ شدن منتسب به  آقای مسعود عطائی از همین تریبون اعلام میدارد از ساعت 24 امشب تمام راه ها برای ذوق مرگ شدن سمیه کاملا باز میباشد و اعلام میدارم بسته شدن راه ها تا این ساعت به دلیل  ندیدن یک گیومه بوده است و انتساب هرگونه نادانی و ناآگاهی در این مورد به شدت تکذیب میگردد.

تبصره2. قابل توجه شخص معلوم الحال : چشمای ریز داشتن به از چشم درشت و عسلی منحرف داشتن.

ضمنا این گروهک از جامعه شعرا به دلیل ندیدن این گیومه مراتب عذرخواهی خود را اعلام میدارد با امید به اینکه بعد از تعویض عینک شاهد چنین کامنت های سهل انگارانه نباشیم.

 

 

 

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 22:42 عاطفه| |

خواب دیدم دخترک فقیر محله وقتی مثل همیشه سبد به دست از محله رد میشد و باز مثل همیشه، سرشو پایین انداخته بود تا متوجه نگاهی نشه به پسر خوش قد و بالایی برخورد کرد که مثل آبرنگ نقاشی پر از رنگ بود،درست مثل بوم نقاشی که تمامش رو با رنگ های تند و شاد پر کرده باشن، برخلاف دخترک که سفید سپید بود ، بدون هیچ رنگی، بدون هیچ لعابی.

پسر از آب و رنگ خودش به دختر هدیه داد و دنیای دختر رو به اشاره ای تغییر داد بعد از اون وقتی به راه رفتن دخترک نگاه میکردم مثل همیشه نبود. . انگار میدوید.

 وقتی به خونه رسید رفت جلوی آیینه و از حماقت خودش تا به اون روز خنده ش گرفت، به اینکه چرا تا به حال فکر میکرده موهاش خیلی زشت و بدرنگه،چرا تا حالا به چشمای خودش دقت نکرده بوده و کسی بهش نگفته بوده چشاش به چه زیبایی هایی طعنه میزنه!!!؟؟؟ چرا مثل احمق ها فکر میکرده قد کوتاهش عیب بزرگیه در صورتی که ممکنه!!. . . . . . .

نه! دیگه نباید این طوری در مورد خودش فکر میکرد،اصلا در شان این همه وقار و زیبایی نیست.باید یه فکری میکرد.

پی نوشت: دارم به تعبیر خوابم فکر میکنم.
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 16:13 عاطفه| |

. . . . . .ولی باز گلی به گوشه جمال تو،چون من خیلی وقته یادم رفته باید دلم به حال خودم بسوزه!!

تو اگه میتونی به این دلخوش کنی که رضایت کتاباتو تونستی جلب کنی من از این هم بی بهره م، چون اینو از دل پردرد نهج البلاغه ای که به امانت گرفتم و شاهد خاک خوردنش و بی خیالی خودم هستم میتونم بفهمم.

اگه با تو وبلاگ نمیزدم چه میکردم؟؟!!

حداقل اینطوری میتونم دل خودمو به این قانون که هفته ای یک بار مقید به نوشتن چیزی باشم خوش کنم و از سر اجبار هم که شده این مخ تعطیل رو یه جوری جمع و جورش کنم.

خیال میکنی منی که این همه سال موهامو دادم دست آرایشگر،موهای خوشحالی دارم؟؟؟

کیس و کفش و موها و لباسهات اگه از دست تو دلگیر باشن به از اینکه فکرت از هفت دولت آزاد باشه و یادت بره باید با این نعمت به خیلی فراتر از اینها بیندیشی و تقویتش کنی و به کارش بندازی!!

آه. . . . . . . . . .                             

دوستم!! بدا و افسوس به حال من که حتی نمیدونستم میشه به رهایی هم فکر کرد.

پی نوشت: خوش به حالت کبوتر هر جا بخوای پر میکشی. . . .تو هوای پاک ده نفس رو بهتر میکشی.

یکی نیست بگه کم عقل!! این چه نوشتی بود که پی نوشت هم براش میذاری؟؟

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 21:16 عاطفه| |

شنیدم یکی میگفت :. . .. .

وقتی قرار میشه من هم مثل مابقی مردم وارد هیاهوی زندگی بشم، و مثل همه از صبح تا پاسی از شب خیلی تند حرف بزنم و کار کنم و بیشتر پول دربیارم.  . . .. این همرنگی خیلی آزارم میده طوری که تحمل  گذران زندگی رو برام سخت میکنه اما. . . . . .

توی تمام این شلوغی ها و بین این همه آدم ماشینی من منتظر اون جای دنجی هستم که به جای هیاهو پر از آرامش وجود توئه .. . .حتی وقتی به بن بست میخورم،یا مانع سختی رو سر راهم میبینم که به نظر میاد این بدترین بلاست، باز این سکوت همیشگی و پر از وقار توئه که منو مثل همیشه به خوب سپری کردن این اوقات امیدوار و دلگرم میکنه . . . .از لحظه های با تو بودن و این خلوتگاه پر از آرامشه که نیرو میگیرم. . .

و در این خلوتگاه:

" خوشحالم با نازلترین چیزها خوشحال نمیشوم و خوشحالی خودم رو در رضایت تو میبینم."

 

جمعه بیست و سوم فروردین 1387 10:29 عاطفه| |

علی دست به کار غسل و کفن پیغمبر شد.بر تن او آب میریخت و بر جان خویش آتش، مردم پیامبرشان را از دست داده بودند و بی پناهان ، پناهشان را و من و علی همه کس و همه چیزمان را. ناگهان احساس کردم که در این دنیا غریب مانده ایم. . . از در و دیوار وحشت میبارید.

سیاست به جانشینی صداقت نصب شده است، اشرافیت در کنار تن بی جان پدرم جان دوباره میگیرد.

برای من و علی حادثه هولناک تر از آن است که جز مرگ پیغمبر بتوانیم به چیز دیگری بیندیشیم، برای ما هستی به یکباره خالی شده بود.

علی احساس خطر کرد، محمد، خویشاوند، پدر، سرپرست، آموزگار،برادر، دوست،پیامبر و همه افتخار و سرمایه و ایمان و احساس و هستی علی بود.

هیچ دلی قادر نیست بفهمد این ضربه برای دل نازک فاطمه که تنها با عشق به پدر، با ایمان به پدر و به خاطر پدرش زنده بود چقدر هولناک است. . . . برای او، پدرش ، محبوبش و عزیزش رفته بود.علی هم همچو او تنها مانده است.مدینه دیگر آنها را نمیشناسد.

پی نوشت 1: "برداشتی از "فاطمه فاطمه است".

پی نوشت 2: نوشتن در مورد مرگ در روز میلاد شاید کار نازیبایی به نظر برسد اما این کار را به دلیل تصور خودم از حضرت انجام دادم چون گمان میکنم کسی به اندازه محمد(ص) خود را نزدیک تر و مشتاق تر به مرگ حس نمیکرده. . . . .

پی نوشت 3: جای پایی که او با محبت بی نظیر خودش در راه خدا ایجاد کرد آنقدر با صلابت و محکم بود که دیگز نیازی به آمدن کسی چون او حس نمیشد.

اللهم صل علی محمد و آل محمد.

دوشنبه پنجم فروردین 1387 9:10 عاطفه| |

قرار شد دیگه همدیگر و نبینیم و برای همیشه قهر بمونیم ، چون دیگه با هم سنخیت نداشتیم و حرف مشترکی برای زدن پیدا نمیشد.

همیشه همه چیز خوب بود تا قبل از اینکه همدیگر رو ببینیم، حس میکردیم دلتنگیم ، برای زمان به هم رسیدن بهترین حرفا رو آماده میکردیم و روزی 100 بار تمرین . . . . . . . . . . . .

اما امان از وقتی که قرار بود همدیگرو ببینیم.

تازگیها آرزو میکنم ای کاش دو تا روح بودیم ، شاید که با در کنار هم بودن همه چیز به هم نمیریخت.

حالا که مدتهاست از هم جدائیم با حس دلتنگی کنار اومدم و اونقدر بهش عادت کردم که دیگه اذیتم نمیکنه ولی یه چیزی مثل خوره افتاده به وجودم : که اگه این اواخر که حسم بهم ندا میداد لحظات آخره و یه جور ترس مبهم توی روح و روانم جریان پیدا کرده بود" که دارم از دستت میدم " اگه فقط یه بار بهم میگفتی برگرد یا فقط یه نگاه. . . . .

من حتما برمیگشتم. . شک نکن.

اما حیف. . . . .

راستی!! تو الان چه حسی داری؟؟!!! ؟؟؟؟؟؟؟

 

پنجشنبه نهم اسفند 1386 21:51 عاطفه| |

جاده لغزنده است

 

کسی هست که نوشته هاش تحت تاثیر وقایع هر روزه ست، پس ممکنه تاریخ مصرف بعضی نوشته هاش گذشته باشه.

 

از سمت راست برانید

 

توی اخلاقش یک سری پیچش ها از نوع پیچش روده ای مشاهده میشه که به قول بعضی ها سرگیجه میاره.

 

با احتیاط برانید

 

توی جاده شخصیتش یک سری دست اندازهای نافرم هست که باعث دفع و ناراحتی مسافر و میهمانانش میشه.

 

سردرگم بین نظر بعضی مبنی بر خوب بودن و برخی دیگه مبنی بر شاکی بودن از دست این دوست ما، زدم به لاین بی خیالی، و "هر چه پیش آید خوش آید" خیلی جواب میده .

اصلا از همینش خوشم میاد که بی خیال نظرات متناقضی که در باره ش وجود داره راه خودشو میره نه اینکه منیت داشته باشه نه!! چون راه دیگه ای رو دم دستش سراغ نداره درضمن تا بیاد راه دیگه ای رو کشف و شهود کنه . . . ..

گمون نکنم به عمر ماها قد بده. . . . .

 

پی نوشت 1: این شخصیت،عجیب برای من آشناست.

پی نوشت 2: سمیه جان، فاصله از من تا . . . . .از اینجاست تا به. . . . .(دوست داشتم مشکوک و موذی باشم،حرفیه؟؟؟!!!!)

شنبه بیستم بهمن 1386 22:9 عاطفه| |

هان!! . . . با تو هستم ای پلیس وظیفه شناس!! که برای ادای وظیفه ای که من هنوز در چرایی این وظیفه تو  سوال و تردید دارم جلوی مترو کمین کرده ای تا تو این سرما بتونی در وجود دخترهایی که بی خبر و سرخوشانه بیرون میان چنان سرما و لرزشی ایجاد کنی که برف با همه این قدرتش نتونست.

هان !! با تو هستم ای سرگزوه!! که همه تکالیفی رو که در تعریف شغل تو اومده انجام نمیدی، در صورتی که حقوق دریافتی تو برای همه اون وظایف در نظر گرفته شده. تا به حال شده به این موضوع فکر کنی که چرا حقوقت رو کامل دریافت میکنی ولی فقط نیمی از وظایفت رو انجام میدی؟؟

نمیدونم چرا نمیتونم به اون نیمه گمشده وظایفت و اینکه درد وجدان رو چطور نادیده میگیری فکر نکنم!!

با تو هم هستم ای کسی که قصد دوستی داری!! ولی اونو با معامله اشتباه گرفتی و منو با کاسب.

داری سعی میکنی منو با خبرهای دست اول که به گوشم ناآشناست جذب کنی شاید که رشته الفتی بین ما ایجاد بشه که با هر خبر دیگر تو گره دیگه ای بر این رسن بیفته تا رشته دوستیمون محکم و محکم تر بشه. .

قصد رنجشی در کار نیست. . اما من خریدارش نیستم.

پی نوشت: به قول پیر سمرقند

"همه زمانه دگر گشته است"

شنبه بیست و دوم دی 1386 19:14 عاطفه| |

قوی باش، سرد باش، محکم باش، با هر تلنگری که نباید به این راحتی میدان را خالی کنی!!

چه گیسوان بی اراده ای هستیدکه با هر ساز باد به رقص درمی آیید و هارمونی ارکستر را بر هم میزنید!!

چه دماغ نازک نارنجی ای که با یه سرمای کوچولو فوران میکنی و  دست را به امداد می طلبی تا با دستمالی دماغه ی تو را بپوشاند تا مانع فورانت شود !!

چه لب های بی خیالی که با هر خنده، بی محابا به این سو و آن سو کشیده می شوید و با هر شگفتی به راحتی سقوط میکنید و آویزان میشوید!!

از تو هم در عجبم گونه ی عزیز که همیشه گرفته ای و توی لک و چه موانست غریبی با استخوان ها پیدا کرده ای !!

ضعف و سستی را از خود دور کنید که زین پس با هر اتفاقی نباید تا این حد از خود واکنش و انعطاف نشان دهید. . . .مراقب باشید که کودتا در راه است.

 

 

شنبه یکم دی 1386 10:12 عاطفه| |

سال ها پیش، من تو را برای امروز خیال کردم، کودک درونم را با خیال تو بزرگ کردم و امروز منتظر ظهورت بودم  که امروز و اینجا من به تو نرسیدم. . .

از خودم جدا می شوم و سوار بر تو از این زمان  و مکان تحمیلی دور می شوم.

همه چیز در دنیای تو همانی است که همیشه در طلبش بوده ام ، در دنیای من هیچ چیز مطابق میلم نیست.

با تو آسوده و فارغ از هر دردیم که در دنیای من برایش درمانی نیست.

در دنیای تو لحظه ها برایم غنیمت است و در دنیای من هنرمند کسی است که لحظه ها را زودتر بسوزاند.

با تو میتوانم به هر نقطه زیبای این لا مکان به تعطیلات بروم. . اینجا کسی روزهای تعطیلی را به خاطر نمی آورد.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  .

اگر زندگی با تو پوشالی است و یک دروغ بیشترنیست من این دروغ را دوست دارم.

اگر هم وهمی و دست یافتن به تو محال!! من این دوری را دوست دارم.

کودک من با تو قد کشیده و این دنیا را نمیفهمد پس من زندگی را با تو میخواهم. . با تو . . .در رویا.

 

پی نوشت: رویا خود بیداریه. . . . . .

جمعه بیست و سوم آذر 1386 20:40 عاطفه| |

تلخی حاصل از خوردن یک بادوم تلخ میتونه حکایت آدم رو مثل مارگزیده ای بکنه که از هر ریسمون سیاه و سفیدی میترسه . . . . .  بعد از این تجربه تلخ دستت برای برداشتن بادوم بعدی بدجور میلرزه

پی نوشت: تلخی رفتار و حرفای بعضی آدم ها مثل ته خیار آزار دهنده ست

یکشنبه هجدهم آذر 1386 9:8 عاطفه| |

یکی بود یکی نبود. . .

بخت با من یار نبود و وقتی پا به این دنیا گذاشتم زمستون بود و هوا خیلی سرد.مامانم ما رو زیاد تنها میذاشت ،میخواست که برای من و ۲ تا آبجی و داداش دیگه م غذا بیاره تا بخوریم و نمیریم، فقط گاهی برای اینکه خیلی احساس تنهایی نکنیم اگه توی خونه های اطراف مشغول گشتن بود باهامون میو میو میکرد و دلداریمون میداد که خیلی زود با غذاهای خوشمزه برمیگرده،بابام که به خاطر هیبت و رنگ سیاه و چشمای خیلی سبزش ازش میترسیدن، هر از گاهی بهمون سر میزد. . . . . .آرزو میکردم کاش  مثل بابام بودم اما ۲ تا مانع برای رسیدن به این آرزوم بود یکی اینکه من هنوز خیلی کوچیک بودم و دوم اینکه به مامانم برده بودم و سیاه نبودم.

من توی حیاط بودم و آبجی و داداشم که بختشون و وضعشون از من بهتر بود پشت بوم،چون تا زمانی  که کودتا شد جاشون از من امن تر بود و کسی به کارشون کاری نداشت، اما من همه ش توی چشم بودم وقتی میرفتم سمت خونه تا بتونم برم توی آشپزخونه بهم چشم غره میرفتن و یه چیزهایی میگفتن که چون شبیه میو میوهای مامانم نبود نمی فهمیدم.چند بار هم که موفق شدم برم تو، دنبالم کردن و خواستن منو بگیرن که. . . .یه بار هم دست یکیشون رو گاز گزفتم که خیلی حال داد.یه روز هم چند تا یاکریم دیدم که به هوای خوردن ارزن اومده بودن توی حیاط که به نظر خیلی خوشمزه میومدن اما چون هنوز اندازه بابام نشده بودم زورم بهشون نمیرسید.

روز کودتا داداشم اومده بود پیش من که دمشو گرفتن و انداختنش توی کوچه . . . .حین رفتن جیغ میزد که مراقب خودت باش اما من نمیدونستم چی کار باید بکنم !! چون خیلی گشنه م میشد و دیگه یواشکی منتظر مامانم نمیموندم و میومدم وسط حیاط میو میو میکردم تا بیاد ولی مامانم از وقتی حکومت نظامی شده بود کمتر میومد. . . .

داشتم توی حیاط میدویدم که یکهو دممو گرفتن و هر چی جیغ زدم که ولم کنید گوش نکردن. . منو انداختن همون جایی که داداشمو دو روز پیش انداختن.

کوچه خیلی بزرگه. . .. . چقدر هم سرده. . . .. . .

چهارشنبه هفتم آذر 1386 11:31 عاطفه| |

امروز

بزرگ شدیم،دور شدیم، دیوار غرورمون بلند و بلندتر شد،چراغ خنده هامون رو خاموش کردیم و به میخ بزرگ زنگ زده ی تقدیر آویزان. . .

دیروز

قدم هامون رو تند کرده بودیم و گام هامون رو بلندتر شاید که به . .  برسیم.بین راه،اما. . من ناشی بودم و بلندی روبروی خودمو ندیدم(کوتاهی از من بود یا بلندی از مانع هنوز هم. . .نفهمیدم)،اجازه ندادم بیفتم،پس بلند شدم. مانع،اما. . از سرعتم کم کرده بود،برای چه و به کجا میدویدم؟؟!!یادم رفته بود،سردرگم شده بودم.

مانع گفت: تند میدویدی و بی امان،آهسته برو و پیوسته.عجول شدی . . و. . . طمع کردی . . .تامل کن.

"هر چیزی که جلوی راهمو بگیره لزوما مانع من برای رسیدن نیست"

دوباره راه میفتم. . به تو شاید دیر رسیدم. . . اما رسیدم،گویی بعد مسافت تو رو هم خسته کرده،من حرفی ندارم از عقب افتادنم بزنم" هر حرفی برای گفتن نیست" ،تو هم خاموشی.

. . و خاموشی جدایی ساخت.

من و تو فرق کردیم،بزرگ شدیم، شوخی های زندگی رو فدای جدیت روزگارمون کردیم.

. . . .من و تو بزرگ شدیم . .  .من و تو  دور شدیم. . . . .

پی نوشت ۱: تو نه اینی و نه آن.

پی نوشت۲:نداریم هیچ کدوم حرفی که بازم تازه باشه!!!!!

پی نوشت۳: سرمایه های یک دل حرف هاییست که برای نگفتن دارد.

چهارشنبه سی ام آبان 1386 21:2 عاطفه| |

گویند:بقالی در جنب مدرسه علوم دینی مغازه داشت، بلبلی در قفس داشت که بسیار مورد علاقه اش بود. روزی گربه ای در کمین نشست و او را طعمه خود ساخت، مرد بقال متاثر از این واقعه و با همان حال تاثر در فراق بلبل به قول خود شعری سرود که: شد فصل بهار / وقت کارزار / دزد نابکار / برده بلبلی

در همه حال و همه جا این شعر را ورد زبان خود ساخت، روزی برای کار به مدرسه آمد، از مقابل حجره طلاب عبور میکرد و روی عادت دیرینه شعرش را زمزمه میکرد. عارف مسلکی که در یکی از حجره ها تدریس میکرد بعد از شنیدن  زمزمه بقال حرفش را قطع کرد و حالش دگرگون شد و از هوش رفت.بعد از به هوش آمدن گفت: مرد دانشمند عارف کجا رفت؟! شاگردان گفتند : استاد او نه دانشمند است و نه عارف بلکه بقال جنب مدرسه است.ولی استاد گفت:گوینده این شعر یک دوره عرفان در این جملات کوتاه گنجانده:مقصود از بهار، روزگار جوانی و کارزار: مبارزه با هوس ها و تمایلات و دزد: نفس اماره که در کمین عقل است و منتظر غفلت تا شبیخون زند و این بیچاره عقل از دست داده را هم به وادی گمراهی کشانده است.

پی نوشت ۱: برای توضیح حکایتی که نوشتم گویاتر ازجمله ذیل چیزی نیافتم:

"من عشق شیئا اعشی بصره و امرض قلبه"

"هر که عاشق چیزی شود آن معشوق چشم عاشق خود را کور میکند و دل او را بیمار میسازد."

دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 21:28 عاطفه| |

کوه با نخستین سنگ آغاز میگردد و انسان با نخستین درد

مجنون در چواب کسانی که علت عشق او را به دختر زشتی چون لیلی جویا شدند از آنها خواست از دریچه چشم او به لیلی بنگرند.

زیبایی امری نسبی است و دیدگاه هیچ کس در این مورد مطلق نیست.

گاه برخی از باورهایی که در بین عامه مردم رایج شده  باعت تمسخر و گاهی هم تاسفه. . . کاش سعی میکردیم کمی سطح توقعمون رو بالا ببریم تا اینکه راضی بشیم برای دیدن فیلمی هزینه و وقت صرف کنیم که پیامی جز نمایش ظاهر بازیگرانی نداره. . . . به جای اینکه مثل بازی کیدیچ برای ربودن گوی طلایی زیبایی از هم سبقت بگیریم و روز به روز تلاشمون رو برای هم شکل شدن و آپ تو دیت بودن مضاعف بکنیم به درون خودمون هم سری میزدیم.

قدیم الایام نوع پوشش هر کس تا حدودی بیانگر شخصیتش بود ولی امروزه به لطف فراگیر شدن خواهی نشوی رسوا. . . .تصور تماشای مردم در لباسهای متفاوت تبدیل به آرزو شده.

پی نوشت ۱: به دنبال ربط جمله اول با متن نباشید.

پی نوشت ۲: از تماشای راه رفتن مغرورانه کلاغ علیرغم همه نگاه های تند و منفوری که به خاطر بدشکلی و بدصدایی ش به اون میشه خیلی لذت میبرم.

جمعه یازدهم آبان 1386 4:16 عاطفه| |


Design By : Night Skin