تبليغاتX
یادداشت های گم شده


یادداشت های گم شده

 

توجه

داشتن جنبه بالا برای تمامی خوانندگان این پست توصیه میشود

 

 ماده1. اینجانب سخنگوی گروهک " اتی و منافقین"  به دلیل سوء استفاده از مطالب درج شده و سخنرانی های ایراد شده در مجامع !! توسط این گروهک از سوی یک شخص معلوم الحال تا اطلاع ثانوی از بیان هرگونه حزفی خودداری میکنم.

تبصره 1. فسخ این اطلاعیه منوط به کسب اجازه از وکیل گروهک و حضور ایشان میباشد.

ماده2. بنا به شکایت شخص معلوم الحال (تروریست-تخریب چی فوق الذکر) در مورد سوتی ذوق مرگ شدن منتسب به  آقای مسعود عطائی از همین تریبون اعلام میدارد از ساعت 24 امشب تمام راه ها برای ذوق مرگ شدن سمیه کاملا باز میباشد و اعلام میدارم بسته شدن راه ها تا این ساعت به دلیل  ندیدن یک گیومه بوده است و انتساب هرگونه نادانی و ناآگاهی در این مورد به شدت تکذیب میگردد.

تبصره2. قابل توجه شخص معلوم الحال : چشمای ریز داشتن به از چشم درشت و عسلی منحرف داشتن.

ضمنا این گروهک از جامعه شعرا به دلیل ندیدن این گیومه مراتب عذرخواهی خود را اعلام میدارد با امید به اینکه بعد از تعویض عینک شاهد چنین کامنت های سهل انگارانه نباشیم.

 

 

 

سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387 22:42 عاطفه| |

پرسپولیس

 قهرمان شده

خدااااااااااا می دونه که حقشه....

پرسپولیس سرور استقلال

 

شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387 19:37 سمیه| |

 

میلی به بچه دار شدن نداشتند،

آخه نمی شد که واسه بچه هاشون جشن تولد بگیرن،

چون اونا هیچ وقت نمی تونستن شمعای کیکشون رو خاموش کنند...

کسی چه می دونه؟

شاید اژدها ها واسه همین منقرض شدند!!

 

 

 

 

 

 

پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387 18:17 سمیه| |

خواب دیدم دخترک فقیر محله وقتی مثل همیشه سبد به دست از محله رد میشد و باز مثل همیشه، سرشو پایین انداخته بود تا متوجه نگاهی نشه به پسر خوش قد و بالایی برخورد کرد که مثل آبرنگ نقاشی پر از رنگ بود،درست مثل بوم نقاشی که تمامش رو با رنگ های تند و شاد پر کرده باشن، برخلاف دخترک که سفید سپید بود ، بدون هیچ رنگی، بدون هیچ لعابی.

پسر از آب و رنگ خودش به دختر هدیه داد و دنیای دختر رو به اشاره ای تغییر داد بعد از اون وقتی به راه رفتن دخترک نگاه میکردم مثل همیشه نبود. . انگار میدوید.

 وقتی به خونه رسید رفت جلوی آیینه و از حماقت خودش تا به اون روز خنده ش گرفت، به اینکه چرا تا به حال فکر میکرده موهاش خیلی زشت و بدرنگه،چرا تا حالا به چشمای خودش دقت نکرده بوده و کسی بهش نگفته بوده چشاش به چه زیبایی هایی طعنه میزنه!!!؟؟؟ چرا مثل احمق ها فکر میکرده قد کوتاهش عیب بزرگیه در صورتی که ممکنه!!. . . . . . .

نه! دیگه نباید این طوری در مورد خودش فکر میکرد،اصلا در شان این همه وقار و زیبایی نیست.باید یه فکری میکرد.

پی نوشت: دارم به تعبیر خوابم فکر میکنم.
پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387 16:13 عاطفه| |

. . . . . .ولی باز گلی به گوشه جمال تو،چون من خیلی وقته یادم رفته باید دلم به حال خودم بسوزه!!

تو اگه میتونی به این دلخوش کنی که رضایت کتاباتو تونستی جلب کنی من از این هم بی بهره م، چون اینو از دل پردرد نهج البلاغه ای که به امانت گرفتم و شاهد خاک خوردنش و بی خیالی خودم هستم میتونم بفهمم.

اگه با تو وبلاگ نمیزدم چه میکردم؟؟!!

حداقل اینطوری میتونم دل خودمو به این قانون که هفته ای یک بار مقید به نوشتن چیزی باشم خوش کنم و از سر اجبار هم که شده این مخ تعطیل رو یه جوری جمع و جورش کنم.

خیال میکنی منی که این همه سال موهامو دادم دست آرایشگر،موهای خوشحالی دارم؟؟؟

کیس و کفش و موها و لباسهات اگه از دست تو دلگیر باشن به از اینکه فکرت از هفت دولت آزاد باشه و یادت بره باید با این نعمت به خیلی فراتر از اینها بیندیشی و تقویتش کنی و به کارش بندازی!!

آه. . . . . . . . . .                             

دوستم!! بدا و افسوس به حال من که حتی نمیدونستم میشه به رهایی هم فکر کرد.

پی نوشت: خوش به حالت کبوتر هر جا بخوای پر میکشی. . . .تو هوای پاک ده نفس رو بهتر میکشی.

یکی نیست بگه کم عقل!! این چه نوشتی بود که پی نوشت هم براش میذاری؟؟

پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387 21:16 عاطفه| |

من دلم همیشه واسه اون چیزایی که مال من شدن می سوزه

واسه این بدنی که مال من شده، که اگه مال یکی دیگه شده بود الان به خاطر بی توجهی های من به کمبود انواع ویتامین ها و پروتئین ها و ...دچار نمی شد و سوء تغذیه نداشت و هر روز یه درد و بلایی سراغش نمی یومد،

واسه این مغزی که پر از افکار مسموم و مسخرش کردم،

برای این موها که تا حالا رنگ آرایشگاه رو هم ندیدن و همیشه خودم همینجوری قیچیشون می کنم...بیچاره ها یه عمره در آروزی مدل دار شدن هی قد کشیدن و حالا نا امیدانه یکی یکی دارن خودکشی می کنن...

برای کامپیوترم که اگه گیر من معتاد نت نیافتاده بود هر روز مجبور نبود اینقدر کار کنه که تا حد انفجار داغ بشه،

برای لباسای قشنگم که سال به سالم سراغشون نمی رم و در آرزوی دیده شدن توی یه مهمونی، گوشه کمد خاک می خورن و نفرینم می کنن،

برای کفشای همیشه خاکیم که می دونم دوست دارن تمیز باشن، برای اتاق به هم ریخته ام، برای وبلاگمون... برای همه چیزایی که از شانس بدشون مال منن دلم می سوزه،

می دونم که اگه این طفلیا حق انتخاب داشتن،هیچ کدومشون باهام نمی موندن، البته غیر کتابام...

حالا اینارو می تونم آزاد کنم برن، اما با خانواده ام با دوستام...چی کار کنم؟؟!!!

 

تو رو چی کار کنم عاطفه؟؟!! اصلا کی به تو گفت بیای با من وبلاگ بزنی؟!!

 

سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 19:43 سمیه| |


Design By : Night Skin