شنیدم یکی میگفت :. . .. . وقتی قرار میشه من هم مثل مابقی مردم وارد هیاهوی زندگی بشم، و مثل همه از صبح تا پاسی از شب خیلی تند حرف بزنم و کار کنم و بیشتر پول دربیارم. . . .. این همرنگی خیلی آزارم میده طوری که تحمل گذران زندگی رو برام سخت میکنه اما. . . . . . توی تمام این شلوغی ها و بین این همه آدم ماشینی من منتظر اون جای دنجی هستم که به جای هیاهو پر از آرامش وجود توئه .. . .حتی وقتی به بن بست میخورم،یا مانع سختی رو سر راهم میبینم که به نظر میاد این بدترین بلاست، باز این سکوت همیشگی و پر از وقار توئه که منو مثل همیشه به خوب سپری کردن این اوقات امیدوار و دلگرم میکنه . . . .از لحظه های با تو بودن و این خلوتگاه پر از آرامشه که نیرو میگیرم. . . و در این خلوتگاه: " خوشحالم با نازلترین چیزها خوشحال نمیشوم و خوشحالی خودم رو در رضایت تو میبینم."
چه طور می شود از چراغ سبز چشمان تو عبور کرد و نایستاد؟؟!!...
نمی دونم توی زندگیتون چه کارایی رو بدون فکر و تامل انجام دادین و عاقبتش چی شده؟؟!! اما من توی یکی از همین 13 به درا بود که فهمیدم ارزش کاری که بدون فکر کردن انجام بشه تا چه حد پایینه و در چه سطحیه... اون سال 13 به در رفته بودیم پارک ملت. نزدیکای ظهر بود و بعد از اون همه بخور بخوری که کرده بودیم...معده ی داداشم یاری نکرد و گلاب به روتون موردش اورژانسی شد. منم اومدم ببرمش دستشویی اما از شانس داداش بخت برگشته ما، پشت در دست شویی مردونه، خلق الله توی یه صف طویل مشغول این پا و اون پا کردن بودن...مونده بودم چی کار کنم؟؟!! داداشم طاقت میاره این همه منتظر بمونه یا اینکه آبروریزی می شه؟؟!!...که یهو صدای پیرمردی رو شنیدم که می گفت: -فکر نکن، عمل کن- و هر چند دقیقه یه بار این نکته رو به اونایی که نوبتشون شده بود یادآوری می کرد. و اینجوری بود که فهمیدم کاری که بدون تامل و فکر انجام بشه چه قدر بی ارزشه و هم ردیفه چه کاریه... بالاخره منم با امید به پیرمرد، داداشم و فرستادم تو صف... علی دست به کار غسل و کفن پیغمبر شد.بر تن او آب میریخت و بر جان خویش آتش، مردم پیامبرشان را از دست داده بودند و بی پناهان ، پناهشان را و من و علی همه کس و همه چیزمان را. ناگهان احساس کردم که در این دنیا غریب مانده ایم. . . از در و دیوار وحشت میبارید. سیاست به جانشینی صداقت نصب شده است، اشرافیت در کنار تن بی جان پدرم جان دوباره میگیرد. برای من و علی حادثه هولناک تر از آن است که جز مرگ پیغمبر بتوانیم به چیز دیگری بیندیشیم، برای ما هستی به یکباره خالی شده بود. علی احساس خطر کرد، محمد، خویشاوند، پدر، سرپرست، آموزگار،برادر، دوست،پیامبر و همه افتخار و سرمایه و ایمان و احساس و هستی علی بود. هیچ دلی قادر نیست بفهمد این ضربه برای دل نازک فاطمه که تنها با عشق به پدر، با ایمان به پدر و به خاطر پدرش زنده بود چقدر هولناک است. . . . برای او، پدرش ، محبوبش و عزیزش رفته بود.علی هم همچو او تنها مانده است.مدینه دیگر آنها را نمیشناسد. پی نوشت 1: "برداشتی از "فاطمه فاطمه است". پی نوشت 2: نوشتن در مورد مرگ در روز میلاد شاید کار نازیبایی به نظر برسد اما این کار را به دلیل تصور خودم از حضرت انجام دادم چون گمان میکنم کسی به اندازه محمد(ص) خود را نزدیک تر و مشتاق تر به مرگ حس نمیکرده. . . . . پی نوشت 3: جای پایی که او با محبت بی نظیر خودش در راه خدا ایجاد کرد آنقدر با صلابت و محکم بود که دیگز نیازی به آمدن کسی چون او حس نمیشد. اللهم صل علی محمد و آل محمد.
![]()
![]()
![]()
![]()
فرانک جان دلمون می خواست بدونی چه قدر از عقدتون خوشحالیم عزیز![]()
![]()
کاره دیگه ای به ذهنمون نرسید، جز اینکه یکی از پست های وبلاگمون رو به نامتون کنیم![]()
آقا مسیح و فرانک جون، الهی خوشبخت شین ![]()
آرزو می کنیم تا همیشه با هم و برای هم باشید![]()
| Design By : Night Skin |

