سلام عاطفه جان یه مدته گیر دادی که آپ کنم، اما من واقعا نمی دونم باید در مورد چی بنویسم. الانم نمی خوام در مورد دغدغه این روزهام و این روزهات حرف بزنم...می دونم اونقدر نق زدم که دیگه تو هم حالت بد شده، پس فعلا نق زدن ممنوع!! راستش عاطفه این چند روزه نمی دونم چرا مدام به مادرمون حوا فکر می کنم، خیلی دلم می خواد منم مثل حوا بودم، با تمام زنانگی های بکر و دست نخورده، تحریف نشده ی فرهنگ ها و رسم و رسوم ها...یه زن واقعی. مثل حوا بودم و با یه آدم ازوداج می کردم. آدمی که اگه یه روز از بهشت آرزوهام دور افتادم، حضورش اجازه نده که دنیا برام جهنم بشه... فقط من بودم و اون بدون مادر شوهر و خواهر شوهر و... هیچ نامحرمی نبود. خلوتمون رو هیچ مهمون ناخوانده ای به هم نمی زد، سر خونه مامانش اینا و مامانم اینا دعوامون نمی شد... و هیچ کدوم از دغدغه های مسخره ی عروس های امروزی رو نداشتم... اما عاطفه، وقتی فکر می کنم می بینم حوا بودن کار هر آدمی نیست، خیلی سخته، خیلی سخته که مادر قاتل پسرت باشی، خیلی سخته که تا آخر دنیا هر روز شاهد به جون هم افتادن بچه هات باشی... اما همه اینها سخته و سخت تر از همه ...چه جوری بگم؟؟!! من احساس می کنم دل مادرم حوا رو یه چیز بیشتر از همه ی اینا آزار می ده، بار یه غم بیشتر از همه رو دلش سنگینی می کنه، بار یه تهمت ناجوانمردانه یه تهمت تاریخی - فریب آدم - گاهی از این همه بزرگی روح مادرمون تعجب می کنم و از این همه ناسپاسی تاریخ، که دخترانش رو هم به این تهمت آلوده کرد، -مایه شر - -لشکر شیطان- کاش مادرمون هیچ وقت بچه دار نمی شد. قرار شد دیگه همدیگر و نبینیم و برای همیشه قهر بمونیم ، چون دیگه با هم سنخیت نداشتیم و حرف مشترکی برای زدن پیدا نمیشد. همیشه همه چیز خوب بود تا قبل از اینکه همدیگر رو ببینیم، حس میکردیم دلتنگیم ، برای زمان به هم رسیدن بهترین حرفا رو آماده میکردیم و روزی 100 بار تمرین . . . . . . . . . . . . اما امان از وقتی که قرار بود همدیگرو ببینیم. تازگیها آرزو میکنم ای کاش دو تا روح بودیم ، شاید که با در کنار هم بودن همه چیز به هم نمیریخت. حالا که مدتهاست از هم جدائیم با حس دلتنگی کنار اومدم و اونقدر بهش عادت کردم که دیگه اذیتم نمیکنه ولی یه چیزی مثل خوره افتاده به وجودم : که اگه این اواخر که حسم بهم ندا میداد لحظات آخره و یه جور ترس مبهم توی روح و روانم جریان پیدا کرده بود" که دارم از دستت میدم " اگه فقط یه بار بهم میگفتی برگرد یا فقط یه نگاه. . . . . من حتما برمیگشتم. . شک نکن. اما حیف. . . . . راستی!! تو الان چه حسی داری؟؟!!! ؟؟؟؟؟؟؟
| Design By : Night Skin |

