تبليغاتX
یادداشت های گم شده


یادداشت های گم شده

 سلامی به گرمی رنگ های سرخ و زرد پیراهنت

و به شیرینی روز های آمدنت...

گرچه این نامه زمانی به دست تو خواهد رسید که من در راه مانده ام هنوز٬ اما این بار تو کمی بیشتر بمان عزیز دلم٬ فقط چند روز...

خوب می دونم عزیزم٬ که  باز می خواد پیش از رسیدنم تو رو راهی بکنه٬ تا شاید  اگر نباشی تو٬ کسی هم به بهارش یه نگاهی بکنه...مدام اسفند براش دود می کنه و با هزار آب و رنگ آماده اش می کنه تا شاید به خیال خودش من از بهار...

نه عزیز دلم٬ اصلا من رو با بهار چه کار؟؟!!

 

من تنها عاشق توام که می دانم این روزها با بی صبری٬

منتظری که بیایم٬

تویی که آسمان دلت این روزها ابری....

آه

نمی دانی چه قدر برای تو دلتنگم

دور از تو شبهای من طولانی تر از همیشه اند و

سوز آه های سردم

تن هر آدمی رو به لرزه در میاره... 

 سرمای وجودم رو خورشید هم چاره نمی کنه

 من به رنگ های گرم پیراهن تو محتاجم...

بی تو این روزها رشته ی آرزوهای سپیدم پنبه می شه...

 

پس به خاطر من هم که شده کمی بیشتر بمان، می دونم که فقط می تونی تا آخر این هفته باشی...

 اما خدارو چه دیدی

شاید زمین با زمان قهر کرد و من زودتر از همیشه رسیدم، پیش از آن که تو رفته باشی ...

وای عزیزم

اون وقت همه تقویم هارو پاره خواهیم کرد و

فاصله ی فصل ها رو بر خواهیم داشت

و من به نشانه عشقم تمام روز هایم را به نامت خواهم کرد ...

  

خدارو چه دیدی عزیزم

کمی بیشتر بمان...

                      

                        دوست دار تو بهمن

 

                                        برسد به دست شاهزاده خانم آذر

                                           - دختر پادشاه فصل ها پاییز -

 

چهارشنبه بیست و هشتم آذر 1386 11:51 سمیه| |

سال ها پیش، من تو را برای امروز خیال کردم، کودک درونم را با خیال تو بزرگ کردم و امروز منتظر ظهورت بودم  که امروز و اینجا من به تو نرسیدم. . .

از خودم جدا می شوم و سوار بر تو از این زمان  و مکان تحمیلی دور می شوم.

همه چیز در دنیای تو همانی است که همیشه در طلبش بوده ام ، در دنیای من هیچ چیز مطابق میلم نیست.

با تو آسوده و فارغ از هر دردیم که در دنیای من برایش درمانی نیست.

در دنیای تو لحظه ها برایم غنیمت است و در دنیای من هنرمند کسی است که لحظه ها را زودتر بسوزاند.

با تو میتوانم به هر نقطه زیبای این لا مکان به تعطیلات بروم. . اینجا کسی روزهای تعطیلی را به خاطر نمی آورد.

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .  .

اگر زندگی با تو پوشالی است و یک دروغ بیشترنیست من این دروغ را دوست دارم.

اگر هم وهمی و دست یافتن به تو محال!! من این دوری را دوست دارم.

کودک من با تو قد کشیده و این دنیا را نمیفهمد پس من زندگی را با تو میخواهم. . با تو . . .در رویا.

 

پی نوشت: رویا خود بیداریه. . . . . .

جمعه بیست و سوم آذر 1386 20:40 عاطفه| |

خواستی که با هم زندگی کنیم بی آنکه حتی صیغه ای خوانده باشیم که بدانیم اگر تو به همراه من، ما نشود

ممکن است سوم شخص غائبی شود که حاضر شود، من بی تو تنها بماند....

و هر شب با خیالت بخوابد

و هر روز آهسته این گند بالا بیاید

آه...

شاید گمان کرده بودی کور باشد اجاقم؟؟!!..

نه آقا، ببین قدر یک کوره داغم

 و اکنون

 من آبستن یک اتفاقم...

 

و هر بار که از تو نامی می آورم

ذره ذره آن خاطرات را  بالا میاورم

نه اینکه که از نام تو عار دارم

نه آقا،

 ویار دارم...

 

و ترس من این است

مبادا شبی،  تو ای مرد ایده آل هایم، بی ایده هایم سراغم بیایی

 و آن گاه

 این اتفاق در من

 بیافتد...

و نسل این عشق، برای همیشه منقرض شود...

 

درد دارم

ولی

 دردم این نیست

که یه عده حرف های بیهوده بارم کنند

و یا سنگ دل های این شهر سنگسارم کنند

 

 

بدان ای مسیحای عشقم، همه حرف مریم همین است

که ساکت نشستی و

 آه...

تمامیه درد من این است....

 

 

 

  

 

چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 11:24 سمیه| |

تلخی حاصل از خوردن یک بادوم تلخ میتونه حکایت آدم رو مثل مارگزیده ای بکنه که از هر ریسمون سیاه و سفیدی میترسه . . . . .  بعد از این تجربه تلخ دستت برای برداشتن بادوم بعدی بدجور میلرزه

پی نوشت: تلخی رفتار و حرفای بعضی آدم ها مثل ته خیار آزار دهنده ست

یکشنبه هجدهم آذر 1386 9:8 عاطفه| |

سلام

از اونجا که همتون هی نشستید خوشگلارو سوا کردید، جایزه از دست همتون پرید و متاسفانه این مسابقه برنده ای نداشت.

 

و اما اونایی که تونستن یکی از ما دو تارو درست تشخیص بدن:

بچه هایی که عکس سمیه رو درست تشخیص دادند:

آقا حمید - آقا جاوید  آقا مسعودآقای عبداللهنگین خانم  و دوست اتی.

 

بچه هایی که عکس عاطفه رو درست تشخیص دادند:

خاکستری

 

تمشکو اما تمشکیاش:

                  آقای محمد رضامائده خانوم– فاطی عزیز – آقای سام و آقا احسان

چرا که یه جورایی فکر کردن ما می خوایم ملت و سر کار بذاریم و عکس ما جزو اون عکسا نیست.

 

اجر آقای ناصر - سین و حسن هم با خدا

 

حیف شد سکه ها موند رو دستمون

 

 

چهارشنبه چهاردهم آذر 1386 14:0 | |

 

1۱  2۲   3۳

4 ۴  5 ۵ سمیه  ۶

7 ۷ 8۸  9۹

10۱۰   11 ۱۱   12 ۱۲

عاطفه ۱۳  14 ۱۴ 15۱۵

هر کی بتونه مارو از بین این عکس ها تشخیص بده یه جایزه پیش ما داره

دلایل خودتون رو برای انتخاب هر عکس هم بگید لطفا.

 

یکشنبه یازدهم آذر 1386 12:41 | |

یکی بود یکی نبود. . .

بخت با من یار نبود و وقتی پا به این دنیا گذاشتم زمستون بود و هوا خیلی سرد.مامانم ما رو زیاد تنها میذاشت ،میخواست که برای من و ۲ تا آبجی و داداش دیگه م غذا بیاره تا بخوریم و نمیریم، فقط گاهی برای اینکه خیلی احساس تنهایی نکنیم اگه توی خونه های اطراف مشغول گشتن بود باهامون میو میو میکرد و دلداریمون میداد که خیلی زود با غذاهای خوشمزه برمیگرده،بابام که به خاطر هیبت و رنگ سیاه و چشمای خیلی سبزش ازش میترسیدن، هر از گاهی بهمون سر میزد. . . . . .آرزو میکردم کاش  مثل بابام بودم اما ۲ تا مانع برای رسیدن به این آرزوم بود یکی اینکه من هنوز خیلی کوچیک بودم و دوم اینکه به مامانم برده بودم و سیاه نبودم.

من توی حیاط بودم و آبجی و داداشم که بختشون و وضعشون از من بهتر بود پشت بوم،چون تا زمانی  که کودتا شد جاشون از من امن تر بود و کسی به کارشون کاری نداشت، اما من همه ش توی چشم بودم وقتی میرفتم سمت خونه تا بتونم برم توی آشپزخونه بهم چشم غره میرفتن و یه چیزهایی میگفتن که چون شبیه میو میوهای مامانم نبود نمی فهمیدم.چند بار هم که موفق شدم برم تو، دنبالم کردن و خواستن منو بگیرن که. . . .یه بار هم دست یکیشون رو گاز گزفتم که خیلی حال داد.یه روز هم چند تا یاکریم دیدم که به هوای خوردن ارزن اومده بودن توی حیاط که به نظر خیلی خوشمزه میومدن اما چون هنوز اندازه بابام نشده بودم زورم بهشون نمیرسید.

روز کودتا داداشم اومده بود پیش من که دمشو گرفتن و انداختنش توی کوچه . . . .حین رفتن جیغ میزد که مراقب خودت باش اما من نمیدونستم چی کار باید بکنم !! چون خیلی گشنه م میشد و دیگه یواشکی منتظر مامانم نمیموندم و میومدم وسط حیاط میو میو میکردم تا بیاد ولی مامانم از وقتی حکومت نظامی شده بود کمتر میومد. . . .

داشتم توی حیاط میدویدم که یکهو دممو گرفتن و هر چی جیغ زدم که ولم کنید گوش نکردن. . منو انداختن همون جایی که داداشمو دو روز پیش انداختن.

کوچه خیلی بزرگه. . .. . چقدر هم سرده. . . .. . .

چهارشنبه هفتم آذر 1386 11:31 عاطفه| |

متاسفم عزیزم، اما تو اخراجی

 قبول دارم، تو یه عمر با تمام وجودت کار کردی...

تلخی ها و شیرینی های زیادی رو در کنار من تجربه کردی...

خواسته یا ناخواسته شریک جرم همه حلال و حروم خوریهای من  شدی...

می دونم، اما خب، من یه عکس و یه شاهد دارم...

 

من کاملا در جریانم...

شاید اولا وعده هاشون آبکی بود و تورو وسوسه نمی کرد...

ولی هر چی گذشت وعده های چرب و چیلی تری بهت دادند..

می دونستم که بالاخره این وعده های هر روزه، کار دستت می ده...

 

راستش خودمم نمی فهمم چرا؟؟!!

تو که خوب و سالم بودی و داشتی مخلصانه کار می کردی...

پس خودت بگو عزیزم

بگو شیرینی کدوم یکی از این وعده ها خرابت کرد ؟؟!!!

 

اصلا شایدم حق با تو باشه، شاید من اون طور که باید مواظبت نبودم ...

اما باور کن تصمیم داشتم جای همه نداشته ها رو برات پر کنم

ولی خب، انگار مشکل تو ریشه ای تر از این حرفاست...

پس به من حق بده عزیزم...

من مجبورم عذرت رو بخوام...به خاطر بقیه...

اما مطمئن باش جای تو همیشه پیش ما خالی می مونه...

مطمئن باش که تورو....

آآآآآآخخخ

 

-: خب خانم، تموم شد. می تونید دهنتون رو بشورید.  

 

  

 

 

شنبه سوم آذر 1386 12:56 سمیه| |


Design By : Night Skin