تبليغاتX
یادداشت های گم شده


یادداشت های گم شده

سلام

<<هفته نیروی انتظامی، بر زحمتکشان عرصه نظم و امنیت جامعه، مبارک>>

راستش من هیچ موقع حافظه خوبی برای به خاطر سپردن مناسبت های تاریخی تقویم، اینکه چه روزی برای آزادی انقلاب کردیم...اینکه چه روزی با شروع جنگ، امنیت کشورمون با تهدید مواجه شد و...نداشتم.

 اما مطمئنم شما هم یادتون می موند که بیاین تو وبلاگتون هفته نیروی انتظامی و تبریک بگین، اگه مثل من یه روز که داری تو خیابون با خیال راحت از داشتن همه حقوق شهروندی که حالا اگه هنوز به همشون نرسیدی، حداقلش اینه که برات قائل هستند تو خیابون راه می ری و مثل همیشه در حال انتخاب راهی بهتر برای رسیدن به خونه ای... راهی که توش کسی کمتر متلک بارت کنه، دنبالت راه بیافته و یا کاری کنه که واسه یه روز کامل گند بزنه تو اعصابت، راهی که توش احساس امنیت بیشتر کنی...یکی بیاد دست بذاره روشونت و یه برچسب بچسبونه بهت که تو مخل امنیت اجتماعی  و جلوی چشم همه، حتی همونهایی که به خاطرشون گاهی راهت و طولانی تر می کردی مثل یه مجرم ببرت تو ماشین و ...

و تو هی تو ماشین فک بزنی که چه تو طرح قبلی و چه تو این طرح بارها و بارها از جلوی گشت ارشاد رد شدی و حتی تذکر هم نگرفتی...که برخورد سلیقه ای نمی شه و ...و آخرش با شنیدن این که بلبل زبونی نکن و تهدید به شب تو بازداشت گاه خوابیدن و دیدن برخوردهای زننده ای به نام دلسوزی برای اسلام و ... به این نتیجه برسی که آه اگر از پس امروز بود فردایی....

و بعد چند ساعت الافی و هدر رفتن وقتی که البته اصلا ارزش نداره و وایسادن تو صف طویل دخترایی که تهدیدی برای امنیت اخلاقی این کشور محسوب می شدن... و دیدن اینکه چه طوری این دخترارو می ذاشتن کنار دیوار و با یه برگه شناسایی رو سینه شون  مثل زندانی های توی فیلمها ازشون عکس می انداختن... و با رسیدن به این نتیجه که من موردی نداشتم، که گرفتنم و گشت خیابون فلان همیشه الکی ماشین و پر می کنه... و حتی بدون یه عذرخواهی خشک و خالی برگردی خونه...

و البته این بار دنبال راهی بگردی که کسی کمتر متلک بارت کنه...دنبالت راه بیافته ... و از همه مهمتر اینکه چند نفر با یه ماشین با شیشه های دودی یه جایی منتظرت نباشن تا بخوان بهت یاداوری کنن که چقدر آزادی!!...

 

سمیه

دوشنبه سی ام مهر 1386 10:47 | |

سرباز پیری به خانه اش برمیگشت. . خسته و گرسنه بود به کلبه ای رسید که پیرزنی در آن زندگی میکرد و خیلی خسیس بودو برای اینکه مجبور نشود به مرد غذا بدهد به او گفت: فقیرم و چیزی برای خوردن ندارم!

چشم سرباز به چکش بی دسته ای افتاد و گفت: بیا با این چکش آش درست کنیم. پیرزن تعجب کرد و پرسید: چطور؟

- اول باید به من یک دیگ بدهی.

پیرزن دیگ آورد و سرباز بعد از شستن چکش آن را درون دیگ  روی اجاق گذاشت، آن را چشید و گفت: خیلی خوب شده فقط نمکش کم است.

- نمک؟ من دارم

- اگر کمی بلغور هم به آن اضافه میکردیم خوب بود.

پیرزن یک کیسه بلغور آورد و گفت هرچقدر میخواهی بردار.پس از مدتی سرباز گفت: صاحبخانه بیا بخور.پیرزن یک قاشق خورد و گفت:گمان نمیکردم با چکش بتوان چنین آش خوشمزه ای پخت. . . . . .سرباز زیرکانه خندید.

پی نوشت : هر کدوم از ما به هر پدیده ای که نگاه کنیم هر چقدر هم با دیگری زاویه دید مشترک داشته باشیم دیدگاهمون قطعا متفاوته وقتی این افسانه رو خوندم ناخودآگاه یاد آدمهایی افتادم که خیلی از درونیاتشون فرصت بروز نداره و انگار نیاز به یک تلنگر، یا محرک دارن. . . کسی که همیشه هولشون بده. . تشویقشون کنه یا گولشون بزنه. . . شاید اگه پیرزن هم به خیلی چیزهای دیگه با این دید نگاه میکرد خصلتی مثل خست اصلا در وجودش پدیدار نمیشد. . .

عاطفه

پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 22:9 | |

سلام

من سمیه هستم. از این به بعد همراه دوستم عاطفه اینجا می نویسیم.

قراره اینجا خودمون باشیم بدون مصلحت اندیشی هایی که شاید تو دنیای واقعی اجازه نمی ده اونجوری که دوست داریم باشیم و رفتار کنیم.

امیدوارم این اتفاق بیافته.

چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 9:36 | |


Design By : Night Skin